با این همه لی / لای حرف هایم
خواب روی سرم قند می سابد
کسی از درز های این دیوار گوشش به من ...اویزم را کجا گذاشته ای؟
که همه اش لا اله الا الله یکنفر باید دم گوش این سمعک
ویار دهانت را نداده لگد بزند / گند بزند
اصلا بزند به هر چه کاسه
و توی هر چه کوزه با لا بیاورد - خب بیاورد....
شاهدم که گونی روی سرم وپا هایم خواب می خوردند
ومن روی این مین قول دادم هوایی ات نکنم
برایت حرفی از سوراخی که مار گرفتم در نیاوردم
که از این بازار تا اولین چار راه دورم نزنی به طبل بی عاری /زد
اما هنوز این دیوار دارد بلند - بلند حاشایت میکند
وقتی پشت این در فقط از ماه ور میزنی
یک نفر دارد کور تاژ شبانه اش را توی الکلِ خیس میدهد
که از این گور به گور های دیگر پناه بدهد...
خط این سکه را ببندد به پایی که از دست بلند شد تا در هوا بگیرمش
یادت نرود
از شیر این سماور طوری اتش میکشم که فقط جوش به خوردت بدهد
واز عقربه تندتر برای این مچ کلاهی نبافتم
زیر همین حجاب ترسوتر بایست !
این قافله عمر عجب تکان هایی دارد ...بی پیر!
سر که دراوردم از این دستمال
تا بیخ ریشم انورتر بقچه نشد
حالا این صورت حسابم سرخ است ُُان صورت ؟ پاک پاکم
اصلن این سطر ها اب از اسیاب دشمن نمی کشندـ ببین!
راه افتادم از ارتفاعی شکسته تا گردنی که روی دست نمی ماند
حالا از جایی که ایستاده ای حساب کن..!
با اینکه از اخرین استکان امروز تا ته ثانیه سر می کشم
دست میدهم به رکعت اول این عشق
به کوزه ای که تا دسته اش شراب میریزد
وقتی خاک هر چه ابادی را از توبره ام وتو کرده
دیدم سر از پا جلوتر دارم زدندــ من که ادعای ندارم
چقدر تشنه ام و عقربه ها به راس ساعت رسیده اند
این ایه هم از دندانم عقب تر جا مانده... جار نزن
هی حرف می زنم ودودی به این کنده نمانده خفه اش کند
شاید هرچه اب است از این ابادی بگذرد یا این شهر فرنگی کند
من که تره ای از این دندان نکشیده ام ُ شما چطور ؟
دیگر ازاین سطر های اخر صدایم بزن !
وکفشی بیاور که پا روی پا نیندازد
من ولیلا هنوز یک چادریم در دو سنگر تو چی فکر می کنی ؟
دوئل از راست هم برای خودش جنگی ست
این چشم انتظاری روسفیدم نمی کند .... اخم نکن!
من که با هرچه باران شوخی ام گرفته،با توهم
اگراین اشتی....اگرملی...آی آرش،آرش!
یک وعده دورتر دورتر ،دورتر....
سری توی سرها می زنم ایرانی شوم
زل می زنم به این عکس های دو نفره تا به تو برسم لیلا
هنوز از وقتم اب می رود
کسی روی تنم اوارش را پس نمی گیرد
ودستی که از دور اسیرم نمی کند
از هر دری که زدم ،ایستادم وتکان نخوردم
حالا با سنگینی این سایه که بی من به اب زده چه کنم؟
می شمرم انگشت هایی را که لکنت کورشان کرده
بغض کرده و وا نمی شوند توی پنج دری ام
تا توی این هشتی تانگو برقصی
به روی خودم سیم خار دار کشیده ام
پا به پایم ادم شوی
از روی جنازه ام موش می دوانی که چه ؟
شاید خدا در این باران هزار ساله غرقم نکرد
تا این تو بمیری از ان تو بمیری ها راه گرفته، ها؟
اینجا گور هیچ کس به رویت نمی خندد ، با موهایت چنگ بزن!
مرا هم به کفش هایت بدوز
که این راه فرقی از حالم باز نمی کند
ممکن است این در روی دهانش نچرخد
واهو ضامنش را نکشیده کون فیکون.....
اما من که از تازگی روی بام شعرم جان ریختم
به تفنگ تازه ام شانه می دهم
از لای همین قطعنامه ای که خوابش کردی بجنگ !
این فضا انحصارا از خودکشی نجات دادنی نیست.
از این روزنامه ی دیواری از بس که راست راست بالا رفته ام...
دروغ می گویم که هیچ چوپانی به پایم نمی رسد اصلن
گذر کرده ام از هر چه دباغ خانه ...
پوستم را نکشیده صاف صافم !
می خواهم پای دکمه ای که زیر سرم بلند شده ،
خوابش را ببرم
حتی اگر گمم کند
دم شیطان را گره می زنم به کره ای که نداشت،
قرض دادنی نیست انگار !هست ؟
من که هنوز پا به پایت هیچ صنوبری را نبریده ام
تازه پا دراورده ام....ببین !
کفشی که قد کشید در پایم
تیمور لنگ را هم از من دور می کند
تیمور !!!اتش بس...!
بس است بیا و مرزها را به نام من بنویس !
توی چشم هایم اسب بدوان اینجوری...
که از مژه هایم نریزم
می بینم دلم را صابون زده اه که چی ؟
من که با هیچ وعده ای لیلا نمی شوم
حالا که هر چه می خندم ، گریه ام می گیرد
وهمین فاصله راباچشمهای کورشده ام عینک زده ام که مرابهترببینی!
ولم کن!من که اب ازسرم گذشت تارودرروی خدایم دست ازخودم بکشم باتو
لا بلای این دردهاشبیه ترم به تو......یک استکان ازمن دورتربریز!دورتر!
حالاسرم راافقی بچرخان سمت عمودهای این دیوارکه چین به چین ایستاده اند
روزی یک وعده مردانگی راجمع کن باعربده ای که ازاین سطرهابیرونم زده
مثل زبانی که حلقش را گم کرده اواره دهانتم...قورتم نده!
کلاهی ام که سر اورده ام پیشکش همه شما!
سرم از کجای این روزها؟.......
اویزان نیستم وقتی استینت از لابلای چشمهایم اب می خورد
کمی خمیازه چاشنی روزهایی کرده ام که پله پله تاملاقات تومی لنگد
بی گدار از اب می گذرم تا با تو گذشته باشم.....بمان!
انگار بی اندازه خیسم از یخی که بر من نشسته بازم کن
با این پاروی تازه برفم را می تکانم
جویباری شده ام که پای هیچ صنوبری خوابم نمی برد
قایقی که داشت پیاده ام می کرد ولم کرد تا غرق شدن
پیاده هم می توانم تنها گلدان خالی ان سویِ این سو باشم نمی توانم؟
با کمی دل دل کردن هم می توانم به یخ های همین چند سطر قبل غبطه بخورم ببین!
فقط سر ما را خورده ای که سری خورده باشی
من که دارم تا اطلاع ثانوی به حساب تمام شعر هایم اضافه خدمت میدهم
از پرداخت نسیه معذورم حتی شما
واین عروس که حالی به حالی ام می کند احتمالن دامادش رفته گل بچیند که چی؟
حتی اگر همه ی دسته گل ها به من بخندند فرقی به حالم نمی کند
وقتی این دروازه بیشتر از 7 متر ندارد
با بالش پر هم زیر اوارم
در دست های این نقشه گم می شوم
اینکه قرعه به نام من افتاده / روی مردمکم خوابیده ای/ پر به کاهدان زده ای
از همه روزهای سر زده ام یکی به تو زده ام / یکی به تو
نیمی از روزهایم صورتی بود
نیمی دیگر را خودم بالا اورده ام
که از مستراح های عمومی بی بو / بودار بیرونم زدند
پیراهن راه راهشان چار خانه میزد
عمودی به خواب زده بودند
افقی خواب می دیدند
می خواستند با سر شانه هایم عکسی دو نفره بگیرند
توی قابهای چند نفره ام / رادیکال های ازاد را بترسانند / میترسانند
سر زده از خودم بالا میروم
سمت دیوارهای ریخته روی سرم / زیر سرم بلند میشود
زنی حامله بالا امده/ بالا اورده
وچهار گوشه مستراح بوی استفراغ بچه دنیا نیامده دارد
باور نمی کنید؟
کمی دورتر از اخرین بار /همان یک بار / مثل ماهی لیز قورتم داد
با تشریفات / کراوات زده بیرونم زد
رسمی رسمی رسمی
وقتی لباس محلی ام
بوی نا گرفته
توی هر کافه رویم شرط می بندند
و من تا نفس آخر
راستی
توی تصمیم گیری هایم
من ترجیح می دهم
کنارت قاسم آبادی برقصم
با من برقصد
وقتی لباس محلی ام
بوی نا گرفته
توی هر کافه رویم شرط می بندند
و من تا نفس آخر
راستی
توی تصمیم گیری هایم
من ترجیح می دهم
کنارت قاسم آبادی برقصم
باران با گپی خودمانی
به تخم چشمم دست می داد
به رودروایسی کف آلود دهانی
قاه قاه خنده ای
سرفه های سیاه سفارش می داد
فاصله خلط خونین می کاشت
می خواستم کنارت عکسی با یاس های نوبر بگیرم
روی پیراهنت یاس های نوبر بپاشم
از ایوان مداین تا کاریز شمیران
خواب های پریشان پاشیده اند
باید برخیزم از گردهای تخت جمشید
پیدا شوم از گم شدنم
حالا باید توی آینه نگاه کنم
زبان آویزان دلقک را کف می زنند
گيرم توي ابعاد اين سفره
روزهاي نيامده را
داغ بخواهيد
كودكي ام توي دكان عطاري
رو ب رو زبانم مي گرفت
اگر تخم كفتري
بي كفتر مي پريد
حالا با اين دسته گل سرخ
خنجري براي كفتر
سيمرغ كه نيست
من كه يادم نمي ايد
با چه ماشيني قرض گرفتم رفتنم را
و روي كدام سن با تو رقصيدم
وتو تا اخر كم نياوردي.
خرده میگیری از خودم
به خودت دست می بازم
دست میکشم به بر امدگی شکمم
بی رحم می شوی
از شعور ماضی در خودت می لنگی
سر به هوای دنیای میان سالی ات
بر چین های سایه ات رنگ می بازی
باستان شناسی/ دست پاچه/ بلاتکلیف
اول/ از خودت ترسیده بودی
بر دست های بسته ات دستبند زده بودی
دوم / بر کلید گم شده
جمجمه های ماقبل تاریخ اویخته بودی
دست پاچه سازی کوک می کردی
پس که می خوردیم
در اینه های قدی ات بی تکلف می رقصیدیم
تن/به هر كاري مي تندم
تنيده دامنم
به ارزوهاي بي سفر
مي زندم نگاهت سيلي بي امان
از خودت به خودم مي خزم
به شماتت مترسك انديشه ام
راهم دور مي شد
نگاهم دور تر
بازار دستانم خالي ست
النگوهاي بي شمارم/پي خلاصي دردناكت/از سرنوشتي نا معلوم معلوم ترم مي كرد
به احتكار تنم
تا شدم به خودم
به احتكار نگاهت
از اينه مشكوك شدم
شك در انزواي وجودم
اينه ام را شكست.
تكیه بر درختي
در ميدان پل عراق رشت
ميان مرغ ها وجوجه ها
تخم مرغ هاي محلي
سبزي هاي محلي فروشي
ديدم تو را
وخريدم به سيصد تومان
نقاش علي كريم پور
به سال 1372
و چه زيبا كشيده بود نگاهت را
باران شسته بود
خطوط سياه سايه را
وراه افتاده بود
سياهي
ميان قاب 4 گوش پلاستيكي
انگار برخاسته بودي
از سنگين ترين بيماري
و يك دوره نقاهت
يك گريه بي امان
از ترك پرويز شاپور
يا كاميار
مثل سايه اي
از رويا
با دريغ ودرد توام
افسوس تو بايد مي رفتي
و من بايد به نگاهي در قاب كهنه
و سايه هايي شسته از تو
قانع بودم.
جنازه
در سحر
انگار خواب مي ديدم
خواب دو قرص ماه
در هواي مه الود
خواب يك ماهي
با باله هاي زخمي
روي پله هاي خيس
وخيالم ميلرزيد
كسي از سايه ام عكس گرفت
ودر نارنجستان گم شد
تاريكي هميشه به دادت ميرسيد
در يك فنجان چاي هم
گم مي شدي
وصله كردم
روي پيراهنم
از خون هاي ريخته بر كاشي
عكس گرفتم
وفراموش كردم
بايد در انتظار
منتظر بمانم
و افسوس بخورم
چرانيمرخ كذايي ات
در عكس زيبا نبود
وبا خيالي خوش
بيهوش كه شدي
پستيژ را از سرت بر ميدارم
برسرم ميگذارم
بي تكلف در اينه نگاه ميكنم
به خود ميگويم
گناه اين روزها را
گردن من نينداز.
قانون ثابت هر روزه ام
به دام ميكشد فرصت ها را
در اين فرصت كم
تنها يك روز به حال خود
گريه كردم
پند هاي ازلي را
تك تك
كوك زدم
روي پيراهن هاي ابديم
سرمشق شدم
در اين فرصت كم.
را
مي كارم
در خاطره هاي نا گرفته
به انتظار
در سايه باني از شعر
به ويرگولي
كه ماند پشت نگاهت
چشمكي ميزنم
به سر حد جنون گريستم
نذري شدم
تا باران
بر دوازده اسب تازي ببارد
براي ذره ايي اندوه
دسته ايي گل سرخ را
ميان گلداني پر اب
خفه كردم
سنجاق قفلي ها را
محكم بر ردايم
قفل زدم
تا باران بر دوازده اسب تازي ببارد
در برهوت
كلون درهاي چوبي
جاده هاي مه الود را
يك صدا نواختم
شدم افتاب نشين
عصر يخبندان
تا باران بر دوازده اسب تازي
باريدن گرفت.
از نيمه ي ديگر من مترس
مرا به خانه ات ببر
اگر چه عاشقم نيستي
و رها كن مرا
در سبزه زار عشق
بگذار افتاب دگري باشم
بر رنج بي پايان تو
از درزهاي كلامم
گرد بر مي خيزد
قلم هاي جديد
كاغذهاي نو
باز هم مي گويي
بوي نا مي دهي
هر كلامي برآيد
مي نشيند
بر روي سطرهاي سرد و تنها
موج كاغذهاي سپيد در برم مي گيرند
برگ برگ لحظه ها حرام مي شود
خرگوش شاد زمان مي دود
سر آخرين پيچ
به من مي خندد
تو اما
لاك پشت كوچك انديشه ام
قدمتي چند ساله داري؟
به دست تو دار خواهم زد
سلطان بد نامی را
به دست تو رگ خواهم زد
و درکوزه ای لبریز شراب ارغوانی
شجاعتم راگردن خواهم زد
اینک مست مستم
گرم گرمم
وترس می رود بالا از رگ هایم
می دود خواب
از نگاهم
می برم از یاد
طعم تلخ این آخرین فرصت را
با تنی سوزان
تنها تو را می خوانم
ای سلطان بد نامی
فراموشی را کرنشی دوباره باید کرد
سجاده را سلامی دیگر باید داد
میان گناه و توبه
این آخرین فرصت را
شعر کوتاه اول:
مین ها
بی برنامه منفجر می شوند
زیر پایت
تو
بی برنامه می میری
زیر پایم!
شعر کوتاه دوم:
قلمم را
می کارم در قلمدان
به تاریخ
اجازه می دهم
پشت سرم صفحه بگذارد!